تبليغاتX
سويدا

سويدا

دنیا

شاهکار ون گوگ آن بود که

 

بوم را رها کرد و

 

خیره ماند در گندم زار ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 14:37 توسط مرضیه |


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاره های مرا رها کن

 

بگذار گم شوند

 

تکه ای از هیچ کس

 

این پازل را کامل نمی کند

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 16:45 توسط مرضیه |


روزها دنبال هم می دون و ثانیه ها هم دیگرو می بلعن

اما اونیکه داره پیر میشه زمان نیست ، ما آدماییم که هر

 روزو شب می کنیم و هر شبو روز ،  بدون این که

بفهمیم چیو داریم از دست میدیم و توی این همه از

دست دادنا چی به دست میاریم ؟!!!

یه روزی میاد که چشمامونو باز می کنیم و می بینیم

ای دل غافل کفه ترازوی عمر ما هم سنگین شد و ما

موندیم و یه کوله بار حسرت ، حسرت همون وقتایی که

 می گفتیم :

ولش کن بابا حالا وقت زیاده ...

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 23:46 توسط مرضیه |


                   

  من بودم و اوج بال من کودکی ام

دریا دریا زلال من کودکی ام

دنباله ی بادبادکی در کف باد

من بودم و بی خیال من کودکی ام

                                            (قیصر امین پور)

اما

ای کاش قصه کودکی هیچ وقت شروع نمیشد تا مجبور نشی به خاطرش غم و غصه جوونی رو ورق بزنی 

                                            

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:50 توسط مرضیه |


 

 

از نظر معلم زیست : عشق مانند میکروبی است که از راه چشم وارد می شود و به قلب سرایت می کند .

از نظر معلم شیمی : عشق تنها اسیدی است که به قلب اثر می کند .

از نظر معلم دینی : عشق یک موهبت الهی است که خدا برای بندگانش هدیه کرده است .

از نظر معلم ریاضی : نسبت تابع عشق به تابع عقل مثل نسبت صفر است به یک .

از نظر معلم فیزیک : جوان مانند آهن ربایی است که هر عشقی را به طرف خود جذب می کند .

از نظر معلم ادبیات : عشق باید مثل عشق لیلی و مجنون پاک باشد .

از نظر معلم ورزش : عشق مثل توپ فوتبال است که دروازه ی هر قلبی اصابت می کند .

از نظر معلم جغرافیا : عشق مانند مثلث برمودا می باشدکه انسان تا به آن می رسد خود را گم می کند .

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:49 توسط مرضیه |


کی بود کی بود از اول روز و شب جدا کرد     ماه و ستاره هارو تو آسمون رها کرد

کی بود رو شونه کوه ترمه توری انداخت       از دل ابر تیره برف بلوری انداخت

کی بود کی بود از اول خاک زمین گل کرد     این برهوت خشک دوزخ اهل دل کرد

کی بود که آسمونو تو چشم آدما ریخت        به گنبد بلندش ستاره ها رو آویخت

کی بود کی بودازاول تودریاکشتی انداخت      تو چار دیوار دنیا مرغ بهشتی انداخت

کی بود که آدمارو از آسمون رها کرد            بال فرشته هارو از تنشون جدا کرد

ستاره آی ستاره شب زمین سیاهه           چراغ آسمون شو تا فردا خیلی راهه

ما که اسیر شهر آهن و سنگ و دودیم         کاشکی همه بدونیم یه روزفرشته بودیم

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:42 توسط مرضیه |


بعضی وقتا دلم می خواد برم یه جایی که هیچ کس نباشه

خودم باشم و خودم

به قولی خودم و خدا

می خوام از همه چیز و همه کس فرار کنم

از شهر. از آدما. از تکنولوژی و ماشینی شدن. از دروغ. از ترس. از ریا. ازنگرانی. از گناه. 

از دوست داشتن های چند روزه  . از نفرت های دو روزه.......

از حیوون ناطق بودن......

نه انگار همه  اینا بهونست

من می خوام .....

از خودم فرار کنم .....


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 17:4 توسط مرضیه |


خداوندا مرا دریاب که دل دریایی من بی تو مرداب است

قلب ها را نمی توان به آدم ها سپرد آدم ها سخت اند قلب ها را باید به باران سپرد

باران هرگز بی وفا نخواهد شد...

زیر باران مهربانی چشم ها را می توان حس کرد و ترنم صدای عشق را شنید.زیر باران می توان ستاره شدن را باور کرد و آن ها را چید.

زیر باران زمین را آسمانی دیدم با وسعتی از عشق.

باران یعنی بغض شکسته آسمان.                  باران یعنی صدای گام های تو.

باران یعنی قلب های ناآرام ابرها.                  باران یعنی مهربانی حرف های تو.

باران یعنی گریه چشم های پاک                   باران یعنی صداقت صدای تو

و آسمان را هوای نوازش خاک است             باران بهانه ایست . . .

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 16:58 توسط مرضیه |


کم کم دیگه حالم داره به هم می خوره حالم به هم می خوره

از ریا کردن و ادعای بامعرفت بودن

از مدرک پاره های الکی و ادعای عالم بودن

از ماسک رو صورت گذاشتن و ادعای خوشگلی کردن

از چاپلوسی کردن و ادعای احترام کردن

از دروغ به هم بافتن و ادعای عشق کردن

از چرک کف دست و ادعای شخصیت کردن

آره حالم داره به هم می خوره حالم داره به هم می خوره

از حیوون بودن و ادعای آدمیت کردن

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 21:43 توسط مرضیه |


 به نام او که بهترین است

زندگی قصه مرد یخ فروشیست که از او پرسیدند :

فروختی ؟

گفت : نخریدند تمام شد .

امروز خورشیدی در دلم طلوع نمیکند و نغمه ای هم چو پرستو در دلم نیست امروز یادگار سال ها و قرن ها را در دلم و در فکرم زنده می کنم و توصیف می کنم آنها را در دلم و قلبم میبینم که میدرخشند و خودم را در خاموشی میبینم که به خود می لرزد .

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:26 توسط مرضیه |